آبی ، خاکستری ، سیاه
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار ... هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
بچه ها می خندن .. از اون خنده هایی که توش پره از دلتنگی ، غربت ، حسرت و .... اون یکی رفیقمون پا میشه گوشیش رو میاره .. بعد کلی اینور اونور کردن موزیک هاش بلاخره یکی رو play می کنه ... بازم با همون حس و حال قدیمی میخندم و با بغض می گم : چراغا رو خاموش کن ! خیلی راحت بلند می شه ... توی غروب ... توی یه اتاق کوچیک چهار تخته .. با یه در بسته یه نفر آروم و بغض آلود می خونه : تا مشکتو تو آب زدی
موجای دریا شد آروم
تا رو به ساحل اومدی
بغضی نشست توی گلوم
همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم
رو لب گل کرد ناله های امن یجیبم
بلند شو بنگر که شمشیر ها رو کشیدن
آخه می دونن بدون تو من غریبم
ابا الفضل اباالفضل
دشمن با داغ اکبرم
آتیش زده بر جیگرم
حالا شکسته با غمت
مثل سر تو کمرم
روی قلبم دیگه این زخم غم میمونه
کمرم دیگه مثل مادر خم میمونه
می دونی چه فکری می سوزونه دلم رو
تو این فکرم خواهرم بی محرم میمونه
پاشو ببین توی حرم
عزاخونه به پاشده
تا آرزوی کوفیا با کشتنت روا شده
بدون تو توی هر خیمه پا می ذارن
رد پاهاشونو تو آتش جا می ذارن
دیگه زینب دستاشو روی سر می گیره
پیش چشماش داغمو رو دلها می ذارن
ابا الفضل ابا الفضل
| Design By : Night Melody |


